فکر کنم تو اردو مدرسه فقط من بودم که از خودم عکس نگرفتم...
اسمام در بلاگفا به مرور زمان:
سال 1400
fatemeh (فکر کنم همه اوایل کار اسم خودشون رو میذارن)
code girl
سال 1400 تا 1401
star girl
سال 1401 تا 1402
star rise
سال 1402
sakura chan
misaki
سال 1402 تا 1403
zombie
حیحیحیحیحیححیحیحیححییحیحیححیحیحیححیحیحیححیحی
چه زود گذشت....
هیچی منو بیشتر از اینکه کسی از سلیقم خوشش بیاد خوشحال نمیکنه...
البته اگه منم ازش خوشم بیاد...
من درحال اضافه کردن حروف به آخر کلماتم که مهربون تر بنظر بیام...
(مرسییی، ممنوننن)
امتحانات خرداد ماه از رگ گردن به ما نزدیکتر است...
ولی هنوز نمیدونم چه رشته ای بخونم...
اگه نظری بخونم ریاضی برمیدارم...
چون تجربی اصلا حوصلش رو ندارم انسانی هم که متنفرم و میدونم اگه این رشته رو بردارم خودکشی میکنم...
معارفم که... هه.. هه هه...
ولی ریاضی رو واقعا دوست دارمم...
اگه هنرستان برم گرافیک...
ولی به احتمال زیاد گرافیک....
ولی من از بچگی همیشه تیزهوشان و درس خوندن عین خر از آیندم توی ذهنم بود...
کی فکرش رو میکرد دلم بخواد هنرستان برم... واقعا منِ آینده غیر قابل پیشبینیه...
اگه جهشی نمیخونم الان یه سال دیگه برای انتخاب رشته وقت داشتم...
شاید توی یه سال عقلم سرجاش بیاد...
حیحی راستی مدرسه گفته مارو یک اردیبهشت اردو ببره...

خب زیادی شبیه به من شدهه...
ولی بیشتر شبیه به یک infx شده تا inxp...
اون تستی که دوسال پیش توی تستچی نوشته بودم رو پیدا کردم...
تستی بود که مثلا من رو چقدر میشناسین...
خودم تست دادم زیر پنجاه درصد دراومدم....
*خودشناصی
هرچی بزرگتر میشم بچه تر میشم...
دیگه اون کسی که فامیل ها منو میشناختن نیستم...
بابابزرگم هم هنوز توی گذشتست و منو خیلی آدم حسابی میدونه (بفهمه موهام رو رنگ کردم ازم قطع امید میکنه)
توی احساسات فقط ذوق کردن رو دارم...
میری بیرون و احساس میکنی همه دارن نگات میکنن...
از بیرون رفتن متنفرمم... الان تمام مدت استرس داشتم و پاهام بی حس شده بود... نفهمیدم چی خوردم...
دیگه پام رو بیرون نمیذارممم....
حالا چه برسه به رستوران رفتننن...
اونم با مامانت و دو تا گراز وحشی....